-
زایمان فیزیولوژیک و بخش زایمان
سهشنبه 10 شهریورماه سال 1394 09:41
یکشنبه 8 شهریور، جلسه ی چهارم کلاسم بود، قبلش با علی بایدمیرفتم اداره پست تا سیم کارت جدیدم رو بگیرم و کمی دیر رسیدم، کلاس در مورد زایمان بود، اول برامون یه فیلم گذاشت تا زایمان رو ببینیم، خیلی فیلم خوبی بود، و واقعا اون خانوم تو فیلم زایمان راحتی داشت، و ادم تشویق میشد، حرکاتی رو هم بهمون تحت اون فیلم اموزش داد،...
-
مامان سحر خیز
سهشنبه 10 شهریورماه سال 1394 09:19
شبها خیلی خوابم با کیفیت نیست، دیگه دارم عوارض ماههای اخر بارداری رو تجربه میکنم، گاها با درد پاهام و گرفتگی رون پام از خواب بیدار میشم، باید کمی بشینم تا بتونم ارومش کنم، البته ارزشش رو داره، انشالله دو ماه دیگه پسرم رو تو اغوش میگیرم، امروز دیگه پنج صبح کامل بیدار شدم، در واقع بیخیال خواب شدم، تحمل خواب بی کیفیت رو...
-
وضعیت سفالیک
پنجشنبه 5 شهریورماه سال 1394 23:18
تو چرخیدی، پسر عزیزم، پسر زرنگم، روز 1 شهریور ، یکشنبه، رفتم سونوی بررسی رشد جنین، و در کمال ناباوری فهمیدم تو چرخیدی، در وسطای هفته ی 29 چرخیده بودی، وای دوستت دارم، دکتر نجابت خیلی سرحال نبود و انصاف ندونستم حالا که حالش خوب نیست، ازش بخوام تورو بهم نشون بده، البته با حوصله و مهربونی بهم گفت، حالت خیلی خوبه و عالی...
-
خونه باغ
پنجشنبه 29 مردادماه سال 1394 19:03
نشستم تو ایوون خونه باغ کرج، و دارم فکر کنم، تو هم روزی اینجا میای و تو این حیاط قشنگ بازی میکنی، شاید وقتی تونستی اولین قدم هات روبرداری، بیارمت اینجا تا توی حیاط با صفای اینجا چرخ بخوری و تاتی تاتی کنی، توی اتاق های اینجا با لگوهات بازی کنی و خونه بسازی، میارمت اینجا بری تو باغچه اش و خاک بازی کنی بری تو استخر بادی...
-
روزهای خوش با خانواده بودن
سهشنبه 27 مردادماه سال 1394 15:08
درست 15 روز پیش مامان اینا اومدن پیش ما، قرار بود فقط مامان و بابا، دو نفری بیان، خیلی ناراحت بودم که پسر خواهرم پیشمون نیست، و فکر میکردم که اگه بفهمه مامان و بابا اینجا ان، خیلی غصه میخوره، صبح ساعت 6 صبح مامان و بابا میرسیدن اینجا، علی صبح رفت دنبالشون، منم سفره ی صبحونه رو اماده میکردم، مامان اینا اومدن و من کلی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 مردادماه سال 1394 16:06
بازم مثل قبل شدم، مدتیه که باز سرحالم، غذاهای خوب میپزم، میز میچینم، تیپ میزنم، بعد ناهار، چایی رو با دورچین های عالی میارم، وای من باز شدم همون همسر قبلی خوشحاااالم دیروز رفتیم سونو، وای جیگر طلای مامانی، دکتر تورو به من و بابایی نشون داد، عسلکم، شکرکم، دهن کوچولوت رو باز و بسته میکردی، دکتر گفت داری اب میخوری،...
-
عید فطر و خاطراتش
پنجشنبه 1 مردادماه سال 1394 12:47
برای شب عید خانواده ی برادر همسرم مهمون افطار ما بودن، قرار بود تعطیلات پیشمون بمون، خیلی ماهن، جاریم واقعا ماهه، مثل یه مادر، هر روز کمکم کردن و وقت رفتن خونه رو جارو زدن و کف و دستمال کشیدن، ظرفها جا به جا شده، گاز تمیز، انگار مامانم ،خونم بود، با همون ، محبت. خلاصه خیلی خوش گذشت و منم از تنهایی در اومدم، تاره روز...
-
من خوشبختم الهی شکر
جمعه 26 تیرماه سال 1394 00:57
من خوشبختم، درست وقتی که دارم برای خودم شیر گرم میکنم وتصویر خودم رو تو در شیشه ای یکی از کابیت ها میبینم، و عاشق شکم برجسته ام میشم و دلم میخواد کارم رو طول بدم و هی خودم رو نگاه کنم و لذت ببرم من خوشبختم درست وقتی که کنارت میشم و ازت میخوام نی نی رو ناز کنی من خوشبختم درست وقتی که بعد شام منتظرم میمونی تا تند تند...
-
من و هوس هام
سهشنبه 23 تیرماه سال 1394 15:00
اینقدر چند روز هوس پیتزا داشتم که خدا میدونست، اصلا هم دلم نمیخواست پیتزاهای بی کیفیت و کثیف بیرون رو بخورم،خلاصه تصمیم گرفتم خودم یه پیتزای پرملات درست کنم، قرار بود پریروز این کار رو انجام بدم اما قارچ و فلفل دلمه نداشتم، دیروز علی جونم برام خریدشون، منم یه خمیر پر سبوس و عالی درست کردم، و یه مایه ی خوشمزه از گوشت...
-
نامه ای به پسرم(1)
دوشنبه 22 تیرماه سال 1394 00:19
عزیزدلم سلام پسرم خیلی دوست دارم بدونم چه شکلی هستی، بیشتر شبیه منی یا شبیه بابایی، یا شاید تلفیقی از هردومون، شایدم اصلا شکل ما نباشی و از اجدادت، مثل پدربزرگها و مادربزرگ ها ژن های خفته رو به ارث برده باشی، شاید مثل اقوام پدری من، چشم رنگی و بور باشی، شاید اندامت مثل خاندان بابایی باشه، شایدم مثل خانواده ی ما تپلی...
-
من و دنیای ناز دوتاییمون
جمعه 19 تیرماه سال 1394 23:57
هرروز باهات حرف میزنم، برات شعر میخونه، برات قران میخونم، من عاشقتم مامان گل پونه، نعنا پونه، خدای من مهربونه، به من یه بچه ای داده، گل داده، غنچه ای داده چقدر این شعر رو دوست دارم و هرروز برات میخونمش، پسر نازم، دردونه ی من، چراغ خونه ی من، عاشقتم، عاشق، تو شب قدر، سرنوشت تو هم نوشته شده، دردونه ی مامان، به دنیای...
-
تولد عزیزترینم
یکشنبه 14 تیرماه سال 1394 10:30
دیروز ساعت 10 از خوااب بیدار شدم و میدونستم که کلی کار دارم، دست و روم رو شستم و مشغول کارام شدم، اول کیک رو درست کردم و گذاشتم تو فر و بعد گردو و پیاز رو ریختم تو غذاساز تا فسنجونو بار بذارم، برنج شستم و تمام کارهای مربوط به افطار تولد رو انجام دادم، شکر خدا چون روز قبلش کل خونه جارو شده بود و مرتب بود، کاری تو خونه...
-
ماه رمضون امسال
جمعه 12 تیرماه سال 1394 11:03
اول ماه رمضون امسال، وقتی یادم افتاد که نمیتونم روزه بگیرم، خیلی دلم شکست، چشمام تر شد، از همه بدتر که گلم مجبور بود تنهایی روزه دار باشه، سالهای قبل ، تا سحر بیدار میموندم و براش سحری تازه میپختم، سفره رو میچیدم، خاکشیر درست میکردم، خرما و کلی چیز و بعد بیدارش میکردم و چقدررر عالی بود، اما امسال،فکر میکردم خیلی تنها...
-
جلسه ی اول کلاس زایمان فیزیولوژیک
چهارشنبه 10 تیرماه سال 1394 13:18
اول بگم که مامای عزیز مسول کلاس بینهایت مهربون و باحوصله اس، من قبل ساعت 10 روز دوشنبه 8 تیر به کلاس رسیدم ، چند نفری قبل من اومده بودن، حسش خیلی خوب بود، همه با شکم های برامده، روی صندلی دورتادور نشسته بودیم، ازمون مدت بارداری و روز زایمان رو پرسید و اکثرا از اخرای شهریور تا اخرای اذر زایمان داشتن، کمی در مورد...
-
کلاس زایمان فیزیولوژیک
یکشنبه 7 تیرماه سال 1394 18:27
امروز ساعت 9 صبح در حالی که داشتم از حواب میمردم، با علی رفتم بیمارستان تامین اجتماعی تا تو کلاس های زایمان فیزیولوژیک ثبت نام کنم، خانم مسول کلاس ها خیلی مهربون بود، باعث شد احساس خوبی پیدا کنم، فردا اولین جلسه ی کلاس، که کلا 8 جلسه اس، برگزار میشه، حس عجیبی دارم، کلاس ها تو بخش زایمان تشکیل میشه، اونجا پر از نوزاد...
-
20 هفته تمام
چهارشنبه 27 خردادماه سال 1394 14:46
برای ثبت تاریخ امروز بعد ناهار روی کاناپه نشسته بودم و نی نی گویا با پاهاش داشت به دلم ضربه میزد، احساس کردم شکمم داره تکون میخوره، پیرهنم رو بالا زدم و دیدیم با هر ضربه سمت راست دلم بالا میاد و برمیگرده، به همسری نشونش دادم اونم دید و بعدش من از شوق زدم زیر گریه خدایا فقط سلامتیش رو میخوام دوشنبه با پرواز 5،45 صبح...
-
پاهای خوشگل تو
جمعه 22 خردادماه سال 1394 09:35
اخرین سونوی 6 ماه اول رو ،روز چهارشنبه، 20 خرداد رفتم، در 19 هفته تمام، با خواهری و پسر عشقش، رفتیم پیش دکتر نجابت، که اشنای شوهر خواهرم میشه، کمی منتظر شدیم تا صدامون کردن، روی تخت دراز کشیدم و دکتر که خیلی پر حوصله اس، سونو رو شروع کرد، هانی هم اجازه گرفت که میتونه سونو رو ببینه و من اجازه دادم، خواهری هم اومد، چشمم...
-
خونه ی پدری
سهشنبه 19 خردادماه سال 1394 09:07
خونه ی پدری خیلی خوبه خونه ی پدری با وجود مامان و بابا و تواهر برادرم ، بهشت رو زمین ه، حالا من 9 روزه که اینجام با یه نینی توی دلم با لباسهای رنگی حاملگی دست دوز مامانم من اینجام، با نون های داغ و خوشمزه ی بابا که سر هر سفره ی صبحونه، ادم رو به وجد میاره با محبت بی دریغشون الهی شکرت 18 هفته و 6 روز شد
-
کاش یه مونیتور داشتم
سهشنبه 5 خردادماه سال 1394 00:10
کاش یه مونیتور داشتم که هر لحظه نی نی رو توش میدیدم، خیلی حرکاتش برام واضح شده، ماهی کوچولوی مامان، مثل یه ماهی تو دلم وول میخوره، گاهی براش میخونم، کیه کیه در میزنه، من دلم میلرزه، چشمام رو میبندم و رو ضربه های بند انگشتیش تمرکز میکنم، براش صلوات میفرستم و گاهی بهش میگم، یکی دیگه مامان، فقط یه دونه دیگه، و گاهی جوابم...
-
پسر من:)
دوشنبه 4 خردادماه سال 1394 09:59
دیروز قرار بود بریم سونو گرافی، همسری تا ساعت 6 سر کلاس بود، منم ساعت 4.5 عصر، به سونوگرافی زنگ زدم تا مطمین شم معطل نمیشم و سر ساعت کارم انجام میشه، که در کمال ناباوری گفت، امروز خیلی سرمون شلوغه و نیا!!!! گفتم پس کی بیام گفت دو روز دیگه!! هرچی گفتم لااقل فردا نمیشه!؟ گفت نه!! خلاصه کلی حالم گرفته شد. همسر که اومد...
-
اولین خرید های من برای نی نی
جمعه 1 خردادماه سال 1394 22:39
امروز در روز تولد امام حسین و شب تولد امام سجاد، رفتم و برای گلم یه لباس سرهمی خوشگل از رولان خریدم و یه بسته دستمال مرطوب، مبارکت باشه مامانی
-
دختر یا پسر هستی!؟ عشق کوچولو
جمعه 1 خردادماه سال 1394 16:45
شاید فردا و یا پس فردا معلوم بشه که نی نی ما دختر و یا پسر، خیلی برام جالبه، قبلا که هنوز یه نمیچه مادر نبودم، وقتی از زنهای باردار میپرسیدم که دوست داری نی نی دختر باشه یا پسر، 95 درصد مواقع با این جواب مواجه میشدم که ، اصلا برامون فرقی نداره، فقط سالم باشه، و من تو دلم میگفتم چه ژست روشنفکرانه ای!!! حالا اگه بگن پسر...
-
کولر
پنجشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1394 19:31
نمیدونم چرا اینقدر کولر برای من حس نوستالژیک داره، امروز که 31 اردیبهشت همسر رفت تا کولر رو راه بندازه، وقتی روشن شد، بوی خوش پوشال، مستم کرد، پوشال اب خورده منو برد و رسوند به خرداد ماه های بچگی، وقتی امتحانای خرداد شروع میشد و و از سر جلسه ، راضی و شاد به خونه برمیگشتی زیر باد خنک کولر ولو میشدی ، لذت میبردی از...
-
15 هفته و 4 روز
یکشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1394 17:02
جمعه رفتیم عروسی دوست شوهرم، بعد از یه شکست برای بار دوم ازدواج میکرد، واقعا مرد خوبیه و ارزو میکنم خوشبخت باشن، شب بعد عروسی رفتیم خونه برادرشوهرم و اونجا موندیم ، فرداش هم روز مبعث بود و تعطیلی و ناهارم باز موندیم و نزدیکای ساعت 5 به سمت خونه راه افتادیم، اول رفتیم و از جای همیشگی ،چند کیلو گوشت خریدیم، بعدشم وارد...
-
میوه ی نوبرانه
سهشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1394 22:44
امروز خیلی حالم بهتر بود، البته سه روزه که بهترم و تهوع خیلی کمتر شده و فقط بی اشتهایی دارم، که اونم حتما بهتر میشه، چند روزه خودم غذا میپزم و این خیلی عالیه، خیلی، مدتی بود هوس گیلاس داشتم شدید، اینقدر که یه شب خواب می دیدم که توی یه میوه فروشی گیلاس دیدم و از خوشحالی داد میزدم و میگفتم علی گیلاس، گیلاس اومده، امروز...
-
خاطرات دوری
سهشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1394 12:17
وای خدایا، واقعا دیروز کمی حسش کردم، جان، عشق من، نفس جانم، یه حرکت حبابی و قشنگ که اومد سمت چپ و برگشت سرجاش، کی میشه درست و حسابی تکون بخوره من کیف بکنم، اخ جون مامان دیشب داشتم گونه همسر رو میبوسیدم انگار نینی حسودیش شد و سمت چپ دلم به شدت تیر کشید، به همسر میگم این نینی از الان داره حسودی میکنه بهت، عشق اول و اخر...
-
هفته ی 15 بارداری
یکشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1394 15:14
فرزند عزیز من الان درست 14 هفته و 4 روز داره، من خیلی خوشحالم، که نی نی عزیزم داره روز به روز بزرگتر و سرحال تر میشه،