شبها خیلی خوابم با کیفیت نیست، دیگه دارم عوارض ماههای اخر بارداری رو تجربه میکنم، گاها با درد پاهام و گرفتگی رون پام از خواب بیدار میشم، باید کمی بشینم تا بتونم ارومش کنم، البته ارزشش رو داره، انشالله دو ماه دیگه پسرم رو تو اغوش میگیرم،
امروز دیگه پنج صبح کامل بیدار شدم، در واقع بیخیال خواب شدم، تحمل خواب بی کیفیت رو نداشتم، بیشتر خسته شده بودم تا استراحت کرده باشم، پاشدم، یکم تو خونه راه رفتم، بعدش دوش گرفتم و نماز خوندم و قرانهای هر روزه رو، و یه صبحونه عالی رو تدارک دیدم، عزیزم هم 7 بیدار شد و رفت با یه نون بربری برشته که روش مملو از کنجد بود برگشت، دوستت دارم بابای نی نی من:)
صبحونه رو با هم خوردیم ، بعدشم یه اسفند حسابی تو خونه دود کردم، وای عاشق بوی اسفندم، حس عروسی و حموم زایمان داره برای ناهارم میخوام کشک بادمجون حسابی با گردوی فراوون درست کنم، الان بادمجونا رو نمک زدم تا تلخیش بره،
دیروز اینجا بارون اومد و ما هم بعدش رفتیم پیاده روی، عاشق پیاده روی ام، وقتی که کلی با هم حرف میزنیم، وقتی که بهت میگم، وای علی، اسمون رو ببین، چقدر قشنگه، علی، این گل رو ببین، علی این قدرت خدا رو ببین، این دسته پرنده رو ببین ..... و با هم کیف میکنیم،
خدای خوبم، برای اینکه منو خلق کردی، ازت ممنونم، خدای خوبم، مرسی که اجازه دادی، زندگی رو تجربه کنم، خدایا شکرت، خدایا هوامونو داشته باش
واااای چه پست دل انگیزی
منم بوی اسفند رو دوست دارم.اتفاقا امروز صبح همسری اسفند دود کرد.
واقعا خواب بی کیفیت بیشتر آدم رو خسته میکنه.الهی این دو ماه هم مثل برق و باد بگذره و نی نی جون بیاد تو آغوش مامان مهربونش.
وای چقدر عالی که رفتید پیاده روی.
راستی شادی من جواب نظراتی که تو وبلاگ واسم میذاری رو توی اون یکی وبت مینویسم.اونجا بذارم یا همین جا؟ گفتم شاید نمیخوای از طریق نظرات، کسی به اینجا برسه.
اخی دست اقای همسر درد نکنه که اسفند دود کرده
مرسی برای ارزوهای عالیت