عید فطر و خاطراتش

برای شب عید خانواده ی برادر همسرم مهمون افطار ما بودن، قرار بود تعطیلات پیشمون بمون، خیلی ماهن، جاریم واقعا ماهه، مثل یه مادر، هر روز کمکم کردن و وقت رفتن خونه رو جارو زدن و کف و دستمال کشیدن، ظرفها جا به جا شده، گاز تمیز، انگار مامانم ،خونم بود، با همون ، محبت. خلاصه خیلی خوش گذشت و منم از تنهایی در اومدم،

تاره روز عید، 4 نفر هم به مهمونام اضافه شدن، که بازم، نه تنها سختی زیاد نشد که تازه لذت مهمون داری بیشتر، چقدر خوبه مهمون اینجوری، با درک و فهم، نه استراحتم کم شد، و نه کارم زیاد، خیلی خوش گذشت،

اگه خدا بخواد هفته ی بعدم مامان و بابا جونم میان اینجاااا، دوووورشون بگردم الهی، نفس های من

من تو ماشین نشستن و رفتن به راههای دور برام سختا، بعدشم که همش گرممه و باید روزی دو، سه بار دوش بگیرم، رفتن به خونه های دیگه برام سخته و واقعا دوست دارم برام مهمون بیاد، اوننننم مهمون با درک و فهم که الهی شکر داره محقق میشه.

دلم میخواد مامانم اینا زودتر بیان.

دلم میخواد پیشم باشن

نظرات 1 + ارسال نظر
جودی جمعه 2 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 03:40 ب.ظ

سلامممم عزیززززم.من همیشه از خوندن پست هات لذت میبرم.
چه جاری مهربون و خوبی

واااای چقدر ذوق کردم که مامان و بابای عزیزت دارن میان.الهی به سلامت برسن و یه عالمه خوش بگذره بهتون.بوووووووووووس

مهمان با درک و فهم واقعا عالیه.

مرسی جودی
چرا کم پیدایی، خانوم، رژیم چی شد؟! من که شدم 83 کیلو، دارم سعی میکنم، خوردن رو کنترل کنم، بیشتر نون و برنج سبوس دار میخورم،

اره جاریم خیلی ماهه

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد