برای شب عید خانواده ی برادر همسرم مهمون افطار ما بودن، قرار بود تعطیلات پیشمون بمون، خیلی ماهن، جاریم واقعا ماهه، مثل یه مادر، هر روز کمکم کردن و وقت رفتن خونه رو جارو زدن و کف و دستمال کشیدن، ظرفها جا به جا شده، گاز تمیز، انگار مامانم ،خونم بود، با همون ، محبت. خلاصه خیلی خوش گذشت و منم از تنهایی در اومدم،
تاره روز عید، 4 نفر هم به مهمونام اضافه شدن، که بازم، نه تنها سختی زیاد نشد که تازه لذت مهمون داری بیشتر، چقدر خوبه مهمون اینجوری، با درک و فهم، نه استراحتم کم شد، و نه کارم زیاد، خیلی خوش گذشت،
اگه خدا بخواد هفته ی بعدم مامان و بابا جونم میان اینجاااا، دوووورشون بگردم الهی، نفس های من
من تو ماشین نشستن و رفتن به راههای دور برام سختا، بعدشم که همش گرممه و باید روزی دو، سه بار دوش بگیرم، رفتن به خونه های دیگه برام سخته و واقعا دوست دارم برام مهمون بیاد، اوننننم مهمون با درک و فهم که الهی شکر داره محقق میشه.
دلم میخواد مامانم اینا زودتر بیان.
دلم میخواد پیشم باشن
سلامممم عزیززززم.من همیشه از خوندن پست هات لذت میبرم.
چه جاری مهربون و خوبی
واااای چقدر ذوق کردم که مامان و بابای عزیزت دارن میان.الهی به سلامت برسن و یه عالمه خوش بگذره بهتون.بوووووووووووس
مهمان با درک و فهم واقعا عالیه.
مرسی جودی
چرا کم پیدایی، خانوم، رژیم چی شد؟! من که شدم 83 کیلو، دارم سعی میکنم، خوردن رو کنترل کنم، بیشتر نون و برنج سبوس دار میخورم،
اره جاریم خیلی ماهه