پسر من:)

دیروز قرار بود بریم سونو گرافی، همسری تا ساعت 6 سر کلاس بود، منم ساعت 4.5 عصر، به سونوگرافی زنگ زدم تا مطمین شم معطل نمیشم و سر ساعت کارم انجام میشه، که در کمال ناباوری گفت، امروز خیلی سرمون شلوغه و نیا!!!! گفتم پس کی بیام گفت دو روز دیگه!! هرچی گفتم لااقل فردا نمیشه!؟ گفت نه!! خلاصه کلی حالم گرفته شد.

همسر که اومد بهش موضوع گفتم، اونم گفت یعنی چی?همش دارن مارو معطل میکنن و از چهارشنبه تا الان هی میگه یه روز دیگه، خوب ما که نوبت داشتیم! خلاصه باز خودش زنگ زد و خانوم منشی فرمودن فردا 8 صبح اینجا باشید!!!حالا  من هر چی گفتم فردا نمیشه! بهم گفت ، نه اصلا!!!!!! ولی به همسرم گفت میشه، جلل خالق

حالا بگذریم

امروز از 5 صبح همش بیدار میشدم و میترسیدم دیر بشه، صدقه گذاشتم ، وضو گرفتم و اماده شدیم بریم،  وقتی رسیدیم ، دیدیم یا خدا 8 نفر قبل من پشت در بسته ایستادن، خلاصه در باز شد و رفتیم تو و شکر خدا نفر 4 ام نوبتم شد، 

کلا این اقای دکتر خیلی بی احساس تشریف داره، یه مونیتور مسخره هم داره که توش نور میوفته و عملا نمیتونی درست بچه ی ماهت رو ببینی، همسرم با من اومد تو، هی به دکتر میگفتم ، اقای دکتر همه چیز خوبه، فقط میگفت بله! گفتم جنسیتش معلومه، میگفت باشه میگم! دیگه کفرم در اومده بود،

 انگار لال ه، مگه من چندبار حامله میشه، چند بار این روزا رو تجربه میکنم، خوب انگار اگه برای ادم یکم توضیح بده، دچار ایست قلبی میشه،

 لعنت به هر چی شهرستان ه، واقعا همه چیزشون با تهران فرق داره، سونوی اول رو تهران رفتم، بچه یه نقطه بود ولی همون رو برام 100 بار توضیح داد، کلی مهربون بود، درک میکرد چقدر مشتاق هستم، تازه این سونو بهترین و مجهزترین سونوی این شهره،


خلاصه بگذریم، برای بار دوم پرسیدم، جنسیتش چیه، دهن مبارک رو باز نمود و گفت پسره، عزیز دل مامان، به خونه ی ما خوش اومدی، تمام ریپورت ها نرمال بود، و شکر خدا، رشد نی نی حتی بیشتر  هم بود، چون سنش با توجه به وزنش 17 هفته و1 روز تخمین خورده بود، در حالی که من 16 هفته و 4 روزم هست، و این خیلی خوبه

ضربان قلبش 146 بود، و شکر خدا همه چیز خوب بود

خدایا سجده شکرم رو به کجا اوردم، و نمیدونم چطور ازت تشکر کنم که عزیزم رو تا این لحظه سالم رشد و نمو دادی، دوستت دارم خدا، بازم همراهمون باش

نظرات 3 + ارسال نظر
جودی دوشنبه 4 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 10:21 ق.ظ

وااااای تبریککککک تبرییییک شادی گلمممم.ای جانم پسره.خداروشکر که سالمه و همه چیز نرماله.خیلی مراقب خودت و نی نی باش عزیزززززم.
واقعا اون منشی چرا به تو گفت نمیشه اما به همسرت گفت میشه! خدایا عقل سالم بده به اینا.
اون دکتر هم واقعاااا بی احساس بوده.اه.

بووووووووس واسه خودت و نی نی.

راستی واسه پستی که در مورد عشقتون گفتی نظرم ارسال شده بود؟ با خودم گفتم نکنه ارسال نشده.

اره فدات شم، ارسال شد، اتفاقا الان میخواستم برات بنویسم، اومدم پست رو رمزی کنم، اشتباهی پاکش کردم، هنوز قلق این بلاگ اسکای دستم نیست، گاهی سوتی میدم
مرسی از نظرت، البته نظرت اینجا ثبته و از بین نرفته، ولی چون پست پاک شده، تو نمیبینیش

مرسی عشقم، خیلی احساسم عجیبه، فقط خدارو شکر
اصلا اینجا همه ی دکتراش و کارکنان ادارات و جاهای مختلفش، رو مخ ان ها اصلا داغون، بنده خدا مردم هم باید به این کمبود امکانات و زورگویی اینا تن بدن، حق اعتراضم نیست، جای بهتری نیست بری، مجبوری تحملشون کنی، کاش شوهرم کلاساش تموم شده بود، میرفتم تهران سونو، متاسفانه نشد!

جودی دوشنبه 4 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 10:56 ق.ظ

فدات عزیزم.
چقدر بده و اینکه نمیشه چیزی بهشون گفت.باز خوبه واسه زایمان میری تهران.
بوووووس واسه خودت و پسری گل.

راستی از سبا چه خبر؟ خوبه؟ همیشه اراده اش رو تحسین میکنم.واقعا با همت و اراده به وزن دلخواهش رسید.اونم نی نی میخواست اگه اشتباه نکنم.الهی سالم و سلامت باشه.

سبا هم خوبه جودی، اره اونم نی نی میخواد، تصمیمش رو داره، و شکر خدا بااراده وزنش رو هم حفظ کرده و همچنان مانکن ه:) اگر قسمت بشه برم تهران، حتما میرم دیدنش، دلم براش تنگ شده، ارتباطمون شده وایبری ما هم، حتما بهش میگم حالش رو پرسیدی
اره جودی خدا کنه برم تهران، قرارم اینه، اما میترسم نی نی غافلگیرم کنه البته با همسر قرار گذاشتیم که ماه اخر رو برم خونه ی مامانم اینا بمونم، بازم توکل به خدا، هرچی خودش بخواد

جــــودی دوشنبه 4 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 12:29 ب.ظ

سلامم رو بهش برسون عزیزم.

الهی که جور بشه و بری تهران.خیلی بهتره در کنار مامانت باشی.بووووس

جودی جونم حتما عزیزم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد