هرروز باهات حرف میزنم، برات شعر میخونه، برات قران میخونم، من عاشقتم مامان
گل پونه، نعنا پونه، خدای من مهربونه، به من یه بچه ای داده، گل داده، غنچه ای داده
چقدر این شعر رو دوست دارم و هرروز برات میخونمش،
پسر نازم، دردونه ی من، چراغ خونه ی من، عاشقتم، عاشق،
تو شب قدر، سرنوشت تو هم نوشته شده، دردونه ی مامان، به دنیای زمینی ما خوش اومدی، عزیز تازه از بهشت اومده، به وجود من خوش اومدی، خوشحالم که مادرت هستم، خوشحااااالم، خوشحالم که هستی، خوشحالم که شاهد ضربه هات هستم، دوستت دارم
مامانی عاشقتم، وقتی که بعد نماز صبح، در بالکن رو باز میکنم تا همهمه ی پرنده ها رو با هم گوش بدیم، بهت میگم پسرم پرنده ها دارن حمد خدای بزرگ رو میگن، و واقعا حس میکنم تو میشنوی و به حرفام داری گوش میدی
پسر نازم، عزیزم، اروم جونم، مامان عاشقته
از خدا خواستم مادر خوبی برات باشم، ازش خواستم بتونم خوب تربیتت کنم، عاشقتم، عزیزه دلبندم
دیروز ساعت 10 از خوااب بیدار شدم و میدونستم که کلی کار دارم، دست و روم رو شستم و مشغول کارام شدم،
اول کیک رو درست کردم و گذاشتم تو فر و بعد گردو و پیاز رو ریختم تو غذاساز تا فسنجونو بار بذارم، برنج شستم و تمام کارهای مربوط به افطار تولد رو انجام دادم، شکر خدا چون روز قبلش کل خونه جارو شده بود و مرتب بود، کاری تو خونه نداشتم،
کیک که پخت تو ظرف مورد نظر گذاشتم و باز برای اینکه مخفی بمونه تو فر قایمش کردم، دیگه خیالم راحت شده بود، رفتم دوش گرفتم و خودم رو برای همسر جیگر کردم،
علی زار و نزار و بیحال اومد خونه، هوا به شدت گرم شده و روزه داری هم بهش اضافه شده، دیگه اون رفت بخوابه، منم رفتم باشگاه
قرار بود بعد باشگاه برم و کادو رو خرید کنم، رفتم یه عطر خریدم، البته 55 تومنی کم داشتم که مجبور شدم، کارت همسر رو ببرم و ازش 55 تومن رو بردارم،روز قبلش گفتم میخوام برای نی نی چیزی بخرم، ولی نگفتم میخوام تنهایی برم خرید،
خلاصه خریدم انجام شد ولی گویا از اینکه از کارتش پول کشیده بودم، همه چیزو فهمیده بود، هه هه
خلاصه دم دمای افطار، عشقم رفت شیر و میوه برامون بخره، منم سریع میز رو چیدم، شمع روشن کردم، سوپ و غذا رو کشیدم و سبزی شستم و سالاد درست کردم، کیک و کادو رو هم روی میز گذاشتم،
همسر که برگشت، کلی صورت ییحالش، شاد و خندون شد، الهی دورت بگردم، نفسسسسسسسم
صورت ماهشو بوسیدم و گفتم فقط امشب برای سلامتی پسرمون دعا کن عشقم، و با هم افطار کردیم، منم ناهار نخورده بودم، و حسابی گشنه بودم
دیگه اینقدرررر خسته شده بود، که بیشترش برای خرید تو گرما بود، نتونستم کوه ظرفهای افطاری رو بشورم و گذاشته بودمشون برای امروز صبح، که وقتی صبح بیدار شدم، دیدم، همشون شسته و پاکیزه تو ابچکونن!!!! الهی دورت بگردم که اون همه ظرف رو سحر شسته بودی. علی عزیززم
الان بهش زنگ زدم و کلی ازش تشکر کردم، بوس بوس بوس
اول ماه رمضون امسال، وقتی یادم افتاد که نمیتونم روزه بگیرم، خیلی دلم شکست، چشمام تر شد، از همه بدتر که گلم مجبور بود تنهایی روزه دار باشه، سالهای قبل ، تا سحر بیدار میموندم و براش سحری تازه میپختم، سفره رو میچیدم، خاکشیر درست میکردم، خرما و کلی چیز و بعد بیدارش میکردم و چقدررر عالی بود، اما امسال،فکر میکردم خیلی تنها می مونه، الان نمیذاره من براش سحری رو اماده کنم، خودش بیدار میشه و سحری رو گرم میکنه و خیلی بی کس و تنها گاهی حتی تو قابلمه سحریش رو میخوره، و من و فقط برای نماز بیدار میکنه،
اما در کنار همه ی این اتفاقات، امسال اصلا منو از ماه رمضون دور نکرد، با اینکه روزه نیستم، اما انگار، اینقدررر رحمت این ماه زیاد ه که منو غرق حس نابش کرده، مثل هرسال،
خدای خوبم، شبهای قدر نزدیک ه، منم مهمون تو هستم ها، درسته روزه نیستم ، اما عاشقانه تو این ماه قدم گذاشتم، دست رحمتت رو روی سر پسر عزیزم بکش، خدایا صحیح و سالم با یه زایمان راحت به بغلم بیارش، خدای خووووبم، دادمش بغل تو و سالم هم از بغلت پسش میگیرم، معبود بینظیرم
اول بگم که مامای عزیز مسول کلاس بینهایت مهربون و باحوصله اس،
من قبل ساعت 10 روز دوشنبه 8 تیر به کلاس رسیدم ، چند نفری قبل من اومده بودن، حسش خیلی خوب بود، همه با شکم های برامده، روی صندلی دورتادور نشسته بودیم، ازمون مدت بارداری و روز زایمان رو پرسید و اکثرا از اخرای شهریور تا اخرای اذر زایمان داشتن،
کمی در مورد اناتومی بدن زن و لقاح توضیح داد، که واقعا من بلد نبودم، خیلی جالب بود، چون من رشته ام تجربی هم نبود، اصلا تو باغ نبودم، و کلی چیز یاد گرفتم،
بعدشم مارو برد تو کلاسی که میتونستیم توش ورزش کنیم، بهمون تنفس صحیح رو یاد داد، چند حرکت کلی، برای لگن و کل بدن، و ازمون خواست روزی سه بار انجامشون بدیم!
قرار یه جلسه هم با حضور اقایون کلاس رو برگزار کنه، که میدونم خیلی مفیده،
بعدشم تقسیممون کرد به دو گروه تا کلاس خلوت تر بشه، جلسه ی بعدی میشه برای 30 تیرماه
انشالله
چیزی که برام جالب بود، سن افراد بود، اکثرا 28 ساله بودیم!!!
امروز ساعت 9 صبح در حالی که داشتم از حواب میمردم، با علی رفتم بیمارستان تامین اجتماعی تا تو کلاس های زایمان فیزیولوژیک ثبت نام کنم، خانم مسول کلاس ها خیلی مهربون بود، باعث شد احساس خوبی پیدا کنم، فردا اولین جلسه ی کلاس، که کلا 8 جلسه اس، برگزار میشه،
حس عجیبی دارم، کلاس ها تو بخش زایمان تشکیل میشه، اونجا پر از نوزاد های یکی ، دو روزه بود، که خیلی حسش ناز و باحال بود، گرچه اتاق زایمان هم نزدیک بود و خیلی خوفناک. من که بدجوری میترسم، روی اتاق زده بود، Delivery unit,که معنیش میشه همون زایشگاه خودمون، اووووه، خدایا خودت یار همه باش، بهشتت هم براشون کم و اندک ه
الهی قربون مامانم بشم که سه تای ما رو طبیعی زایمان کرده،،قربونت بشم مامانی،دست و پات رو میبوسم.
تولد پسر گلم نزدیک ه، منظورم علی عزیزم ه، شوهر گل و مهربوننننم، پسر اول و دوستنداشتنی من
باید به فکر باشم
کیک سیب و دارچین میپزم و باید برای کادو هم اقدام کنم
راستی باز میرم باشگاه، اسمم هم شده مامان ه گرد و قلمبه، البته واقعا خوشگل شدم، همه بهم میگن، پوستم عالی شده، و خودم از خودم تو حاملگی خوشم میاد، امروز حدود 80 کیلو بودم، اوووه مای گاااد
الهی مامانی فدای پا کوبیدنات بشه، امروز برات حافظ خوندم، با هم جز قران و خوندیم، مامان عاشقته، پسرررررم، نفسم، سالم و سرحال و باهوش باش
21 هفته و 4 روز