یکشنبه 8 شهریور، جلسه ی چهارم کلاسم بود، قبلش با علی بایدمیرفتم اداره پست تا سیم کارت جدیدم رو بگیرم و کمی دیر رسیدم، کلاس در مورد زایمان بود، اول برامون یه فیلم گذاشت تا زایمان رو ببینیم، خیلی فیلم خوبی بود، و واقعا اون خانوم تو فیلم زایمان راحتی داشت، و ادم تشویق میشد، حرکاتی رو هم بهمون تحت اون فیلم اموزش داد، البته خانومه به کمک یه ماما در کنار همسرش و در خونه زایمان میکرد،البته مامای مسول کلاس گفت شماها هم میتونید، در روند زایمانتون، مثل این خانوم هر جور راحتید رفتار کنید، راه برید، هرچی دوست دارید بخورید، دوش بگیرید و حتی از وان بخش زایمان برای تسکین درد کمک بگیرید، از اتاق توپ و همچنین از گاز مخصوص استفاده کنید. گرچه امکانات اینجا محدود بود، اما بازم جای امیدواری داشت،
اینجور که معلومه تو تهران میتونیم ، اتاق های خصوصی داشته باشیم و شوهرمونم میتونه پیشمون بمونه،
وقتی داشت اتاق ها رو توضیح میداد، 4 تا خانوم اونجا بودن، که سه تاشون، تاخیری بودن و به هفته 41 رسیده بودن و داشتن سرم میگرفتن تا زایمانشون شروع بشه، یکیشونم که خیلی کوچیک و کم سن بود، خیلی بیتابی میکرد ، واقعا بیتاب بود و خیلی دلم براش سوخت، از همشون التماس دعا خواستم، کاش منو تو دعاهاشون یاد کرده باشن،
نمیتونم بگم نمیترسم، خیلی میترسم، و فقط از خدا کمک میخوام، بهم کمک کنه تا اگه قسمتم زایمان طبیعی هست، راحت صورت بگیره، دوست دارم وقتی پسرم به دنیا میاد زودی ببینمش و بغلش کنم و شیرش بدم، دوست دارم لحظه ی ورودش به این دنیا رو ببینم، خدایا تو همیشه برام خوب خواستی، بازم مثل همیشه منو و پسرم رو تو اغوشت بگیر و یارمون باش
شبها خیلی خوابم با کیفیت نیست، دیگه دارم عوارض ماههای اخر بارداری رو تجربه میکنم، گاها با درد پاهام و گرفتگی رون پام از خواب بیدار میشم، باید کمی بشینم تا بتونم ارومش کنم، البته ارزشش رو داره، انشالله دو ماه دیگه پسرم رو تو اغوش میگیرم،
امروز دیگه پنج صبح کامل بیدار شدم، در واقع بیخیال خواب شدم، تحمل خواب بی کیفیت رو نداشتم، بیشتر خسته شده بودم تا استراحت کرده باشم، پاشدم، یکم تو خونه راه رفتم، بعدش دوش گرفتم و نماز خوندم و قرانهای هر روزه رو، و یه صبحونه عالی رو تدارک دیدم، عزیزم هم 7 بیدار شد و رفت با یه نون بربری برشته که روش مملو از کنجد بود برگشت، دوستت دارم بابای نی نی من:)
صبحونه رو با هم خوردیم ، بعدشم یه اسفند حسابی تو خونه دود کردم، وای عاشق بوی اسفندم، حس عروسی و حموم زایمان داره برای ناهارم میخوام کشک بادمجون حسابی با گردوی فراوون درست کنم، الان بادمجونا رو نمک زدم تا تلخیش بره،
دیروز اینجا بارون اومد و ما هم بعدش رفتیم پیاده روی، عاشق پیاده روی ام، وقتی که کلی با هم حرف میزنیم، وقتی که بهت میگم، وای علی، اسمون رو ببین، چقدر قشنگه، علی، این گل رو ببین، علی این قدرت خدا رو ببین، این دسته پرنده رو ببین ..... و با هم کیف میکنیم،
خدای خوبم، برای اینکه منو خلق کردی، ازت ممنونم، خدای خوبم، مرسی که اجازه دادی، زندگی رو تجربه کنم، خدایا شکرت، خدایا هوامونو داشته باش
تو چرخیدی، پسر عزیزم، پسر زرنگم،
روز 1 شهریور ، یکشنبه، رفتم سونوی بررسی رشد جنین، و در کمال ناباوری فهمیدم تو چرخیدی، در وسطای هفته ی 29 چرخیده بودی، وای دوستت دارم، دکتر نجابت خیلی سرحال نبود و انصاف ندونستم حالا که حالش خوب نیست، ازش بخوام تورو بهم نشون بده، البته با حوصله و مهربونی بهم گفت، حالت خیلی خوبه و عالی هستی، بعدشم رفتم پیش دکتر و سونوت رو نشون دادم، اونم گفت که تو خیلی خوبی، معلومه که خوبی، معجزه ی خدای بزرگم،
1433 گرم شده بودی، قربونت بشم، نفس مامان
باباعلی با ما نیومد و رفت دنبال کارای دانشگااه، وای پسرم از خدا بخواه کارها خوب پیش بره، پسرم ، دعای تو مستجابه، دلبند مامان
من با مامان بزرگ و بابا بزرگت رفتم سونو، البته بابا بزرگ بیرون تو ماشین منتظرمون بود تا برگردیم.
فرداش یعنی روز دوشنبه برگشتیم سنندج،
خدا واسطه های خیرش رو سر راهمون گذاشته، چیزی در قلبم میگه که خدای عزیزم، اراده کرده حاجتم براورده بشه و کارمون درست بشه، خدایا دوستت دارم و سپاسگزارتم
30 هفته و 1 روز
نشستم تو ایوون خونه باغ کرج، و دارم فکر کنم، تو هم روزی اینجا میای و تو این حیاط قشنگ بازی میکنی، شاید وقتی تونستی اولین قدم هات روبرداری، بیارمت اینجا تا توی حیاط با صفای اینجا چرخ بخوری و تاتی تاتی کنی،
توی اتاق های اینجا با لگوهات بازی کنی و خونه بسازی،
میارمت اینجا بری تو باغچه اش و خاک بازی کنی
بری تو استخر بادی هانی، سر ظهر تابستون، ابتنی کنی
میارمت اینجا بچگی کنی
پسرم برخلاف خیلی از مامانها، هیچ برنامه ی اموزشی برات ندارم، میخوام تا هفت سالگی، پادشاهی کنی، فقط لذت ببری و تو بازی هات تجر به کسب کنی،
دلم میخواد شادترین پسر دنیا باشی، دلم میخواد کودکیت پر از خنده باشه، پر از بازی، پر از فریاد از سر شادی
پسرم میخوام از تک تک لحظه های زندگیت لذت واقعی ببری،
پسرم خدا پشت و پناهت
درست 15 روز پیش مامان اینا اومدن پیش ما، قرار بود فقط مامان و بابا، دو نفری بیان، خیلی ناراحت بودم که پسر خواهرم پیشمون نیست، و فکر میکردم که اگه بفهمه مامان و بابا اینجا ان، خیلی غصه میخوره، صبح ساعت 6 صبح مامان و بابا میرسیدن اینجا، علی صبح رفت دنبالشون، منم سفره ی صبحونه رو اماده میکردم، مامان اینا اومدن و من کلی خوشحال بودم، علی باز رفت که نون تازه بگیره، ما هم منتظر بودیم که بیاد تا صبحونه رو 4 تایی با هم بخوریم، وقتی علی زنگ در رو زد ، من تو اشپزخونه بودم، در واحد باز شد و صدای پسر خواهرم به گوشم رسید که بلند گفت سلام، خشکم زده بود، بعدشم خواهرم، نگو شوهرش براشون بلیط گرفته بوده و به شکل کاملا سورپرایز اومدن سنندج، حتی مامانم اینا هم در جریان نبودن، همه از خوشحالی نمیدونستیم چی کار کنیم، سورپرایز خیلی خیلی باحالی بود، خلاصه درست 10 روز عزیزانم پیشم بودن، خواهری اینا چهارشنبه ی پیش برگشتن ولی ما مامان و بابا رو تا جمعه نگه داشتیم و با ماشین ما ساعت 12 شب جمعه راه افتادیم سمت تهران، اولش قرار بود ساعت 4 صبح راه بیوفتیم، حتی جای مامان اینا رو هم پهن کرده بودم، اما دوباره تصمیممون عوض شد و گفتیم تو خنکی شب بریم، شب خوبی بود،
الانم هنوز خونه مامان اینا هستیم،
کارهای انتقالی در حال انجام ه، با تک تک سلول های بدنم ارزو میکنم کارها خوب پیش بره ، خدایا ناامیدم نکن
امروز 28 هفته و 6 روز
فردا 29 هفته میشم، هورااااا پسرم دارم به لحظه ی دیدنت نزدیکتر میشم
جودی ببخشید بدجوری درگیر مامان اینا بوددم نشد بیام وبلاگ