اول ماه رمضون امسال، وقتی یادم افتاد که نمیتونم روزه بگیرم، خیلی دلم شکست، چشمام تر شد، از همه بدتر که گلم مجبور بود تنهایی روزه دار باشه، سالهای قبل ، تا سحر بیدار میموندم و براش سحری تازه میپختم، سفره رو میچیدم، خاکشیر درست میکردم، خرما و کلی چیز و بعد بیدارش میکردم و چقدررر عالی بود، اما امسال،فکر میکردم خیلی تنها می مونه، الان نمیذاره من براش سحری رو اماده کنم، خودش بیدار میشه و سحری رو گرم میکنه و خیلی بی کس و تنها گاهی حتی تو قابلمه سحریش رو میخوره، و من و فقط برای نماز بیدار میکنه،
اما در کنار همه ی این اتفاقات، امسال اصلا منو از ماه رمضون دور نکرد، با اینکه روزه نیستم، اما انگار، اینقدررر رحمت این ماه زیاد ه که منو غرق حس نابش کرده، مثل هرسال،
خدای خوبم، شبهای قدر نزدیک ه، منم مهمون تو هستم ها، درسته روزه نیستم ، اما عاشقانه تو این ماه قدم گذاشتم، دست رحمتت رو روی سر پسر عزیزم بکش، خدایا صحیح و سالم با یه زایمان راحت به بغلم بیارش، خدای خووووبم، دادمش بغل تو و سالم هم از بغلت پسش میگیرم، معبود بینظیرم
اول بگم که مامای عزیز مسول کلاس بینهایت مهربون و باحوصله اس،
من قبل ساعت 10 روز دوشنبه 8 تیر به کلاس رسیدم ، چند نفری قبل من اومده بودن، حسش خیلی خوب بود، همه با شکم های برامده، روی صندلی دورتادور نشسته بودیم، ازمون مدت بارداری و روز زایمان رو پرسید و اکثرا از اخرای شهریور تا اخرای اذر زایمان داشتن،
کمی در مورد اناتومی بدن زن و لقاح توضیح داد، که واقعا من بلد نبودم، خیلی جالب بود، چون من رشته ام تجربی هم نبود، اصلا تو باغ نبودم، و کلی چیز یاد گرفتم،
بعدشم مارو برد تو کلاسی که میتونستیم توش ورزش کنیم، بهمون تنفس صحیح رو یاد داد، چند حرکت کلی، برای لگن و کل بدن، و ازمون خواست روزی سه بار انجامشون بدیم!
قرار یه جلسه هم با حضور اقایون کلاس رو برگزار کنه، که میدونم خیلی مفیده،
بعدشم تقسیممون کرد به دو گروه تا کلاس خلوت تر بشه، جلسه ی بعدی میشه برای 30 تیرماه
انشالله
چیزی که برام جالب بود، سن افراد بود، اکثرا 28 ساله بودیم!!!
امروز ساعت 9 صبح در حالی که داشتم از حواب میمردم، با علی رفتم بیمارستان تامین اجتماعی تا تو کلاس های زایمان فیزیولوژیک ثبت نام کنم، خانم مسول کلاس ها خیلی مهربون بود، باعث شد احساس خوبی پیدا کنم، فردا اولین جلسه ی کلاس، که کلا 8 جلسه اس، برگزار میشه،
حس عجیبی دارم، کلاس ها تو بخش زایمان تشکیل میشه، اونجا پر از نوزاد های یکی ، دو روزه بود، که خیلی حسش ناز و باحال بود، گرچه اتاق زایمان هم نزدیک بود و خیلی خوفناک. من که بدجوری میترسم، روی اتاق زده بود، Delivery unit,که معنیش میشه همون زایشگاه خودمون، اووووه، خدایا خودت یار همه باش، بهشتت هم براشون کم و اندک ه
الهی قربون مامانم بشم که سه تای ما رو طبیعی زایمان کرده،،قربونت بشم مامانی،دست و پات رو میبوسم.
تولد پسر گلم نزدیک ه، منظورم علی عزیزم ه، شوهر گل و مهربوننننم، پسر اول و دوستنداشتنی من
باید به فکر باشم
کیک سیب و دارچین میپزم و باید برای کادو هم اقدام کنم
راستی باز میرم باشگاه، اسمم هم شده مامان ه گرد و قلمبه، البته واقعا خوشگل شدم، همه بهم میگن، پوستم عالی شده، و خودم از خودم تو حاملگی خوشم میاد، امروز حدود 80 کیلو بودم، اوووه مای گاااد
الهی مامانی فدای پا کوبیدنات بشه، امروز برات حافظ خوندم، با هم جز قران و خوندیم، مامان عاشقته، پسرررررم، نفسم، سالم و سرحال و باهوش باش
21 هفته و 4 روز