بعد از سه هفته دوری از عزیزترینم، یکشنبه در حالی که از اومدنش ناامید بودم، بهم زنگ زد و گفت، سه شنبه برای مصاحبه دعوت شده و میخواد فردا بیاااد، یعنی از خوشحالی میخواستم جیغ بزنم،
خدایا دیروز علی جونم 10 صبح اومد اینجا، 5 صبح راه افتاده بود، دورش بگردم من، وای دیدنش عالی بود، اصلا روحم تازه شد، نی نی هم خوشحاله، خیلی، تازه عصر دیروز با باباییش رفتیم و براش جواراب خریدیم، جوراب رو از یاد برده بودیم و دیروز با بابایی جونش براش خریدیم، قربون جورابای کوچولوت شم
فرشته دیشب در کمال تعجب من بهم پیغام داد داره میره بیمارستان!! قرار بود 5 شنبه سزارین شه که دیروز درد ش میگیره، عزیزم، پسر اون از شکم مامانش اومد بیرون، پسر خوشگل منم داره وسایلش و جمع میکنه بیاد بغل مامانش، امروز صبح عکسشو برام فرستاد، جیگر طلایی بود
فردا 9 ماهه میشم، 36 هفته تمام، الهی پسرم صحیح و سالم باشه
این روزا رو دوست دارم، خدایا دوستت دارم
باید اعتراف کنم که عید قربان و غدیر امسال خیلی دلگیره، کشته شدن هموطنامون، بیخود و بی جهت، خیلی دردناک ه، منو که خیلی غمگین کرده، حتی وقتی میبینم خنداننده ی برتر پخش نمیشه، اعتراضی ندا رم، و انگار خندم نمیاد اگه پخشم بشه!!!!
بگذریم،
دیروز رفتم دکتر و سونو، نی نی جونم رو دیدم، و تقریبا برای انتخاب بیمارستانم صحبت کردم، این بار به جای مطب رفتم درمانگاه دیدن دکترم، چونکه سونویی که همیشه میرم و خیلی عالیه تو همون درمانگاه اس و خواستم هر دو رو تو یه روز انجام بدم، بابا و خواهری زحمت بردن منو کشیدن، خواهری از 6 و نیم صبح معطل من شد، واقعا ازش ممنونم،
دکتر وزن و فشارم رو گرفت و ازمایش دوم قند خونم رو دید!! افت قند دارم متاسفانه که البته دکتر گفت ایرادی نداره، قند ناشتا 63 بود که باید از 70 شروع بشه و ستاره دار شده بود، وزن مبارک به 92 رسیده!!! یا خدا. دکتر گفت به احتمال زیاد تا 3 هفته ی دیگه شاهد تولد نی نی هستیم!
اما نی نی، بازم دکتر نجابت، صورت مثل ماهش رو بهم نشون داد، پسر من، ناز من، وای عاشقتم مامان، خوشگلکم، وز نشم شده 3040، جون دلمی مامان
از دیروز که نی نی رو دیدم ، بیشتر دلتنگ باباش هم شدم، خدایا دوری چقدر سخته، دلم براش پر میکشه.
کاش زودتر کارها سر و سامون بگیره
دیروز وارد هفته ی 35 شدم، و هفته ی 34 رو پشت سر گذاشتم، بیشتر از دو هفته اس که اومدم تهران، درست 21 ام اومدیم تهران، علی یه هفته ای اینجا بود، ولی برگشته و بدجوری دلتنگشم، خیلی زیاد
شاید این هفته برای مصاحبه بیاد، ولی زودی برمیگرده چون کلاساش شروع شده و مرخصی و این حرفا نداره،
دیشب برای نی نی از حراجی پوشاک غنجه کلی بادی و زیر دکمه دار خریدم، 130 تومن تخفیف خورد!!! کیف داد دیگه،
دیروز با هانی برای اول مهر همگی رفتیم مدرسه اش، مامانم از سه شنبه رفته مشهد و یکشنبه انشاللله تهرانه، همش دلش پیش منه، منم اومدم خونه ی خواهری جانم، تا مامان خیالش راحت باشه،
خدایا نی نی رو سالم به اغوشم بیار ، خدایا دوستت دارم، خدا جونم