جاری بزرگم، سه تا دختر گل داره، هر چی از خوبی و نجابت و همه چیز تموم بودنشون بگم کمه، سه ساله تو این خانواده ام و جز ادب و وقار و خوبی ازشون ندیدم، خیلی خانوم ان،
حالا برای دختر بزرگش که 23 ساله اس، خواستگار اومده، که اتفاقا از اقوام ه، یعنی برادر جاری کوچیکه، من پسر رو هم دیدم و در ظاهر پسر خوبیه، اما بعضی شرایطش نامساعده، و همه به خاطر گل بودن این دختر کمی نگرانن،همه حق این دختر رو خیلی بالا میدونن، خلاصه نگرانی هایی وجود داره، گرچه، مامان و بابای دختر صد در صد موافقن، و کسی به خودش اجازه نمیده بخواد حرفی بزنه، خلاصه کنم، انگار همه میگن، حیف ه، حیف ه که زود تصمیم بگیرن و خدایی نکرده عجله کنن.
دیشب دختر جاری جان بهم زنگ زد و کلی حرف زدیم، خودش هم خیلی عاقله و حسابی داره تلاش میکنه با شناخت کامل انتخاب کنه، منم فقط میتونم با این نی نی ه تو دلی براش دعاهای عالی کنم. ایشالا که خوشبخت بشه،
وقتی این روزا رو میبینم، میفهمم خودم چقدر خام بودم، چقدر الان دیدم بازتره، و میبینم خدا چقدر مهربون بود که همسری به این خوبی نصیبم کرد، وای دیشب داشتم فکر میکردم، خوشبختی منو خودش رقم زد، مردی که هیچی کم نداره و در کنارش غرق ارامشم، خدایا هوای حدیث عزیز رو هم داشته باش،
امشب قرار بود شام رو بریم توی فضای بیرون بخوریم، اما باد و بارون شد، دیگه شام رو خونه خوردیم و بعد نماز دیدم هوا خوبه. چایی به دست رفتیم بیرون و بازززززم یه دنیاگل گفتیم و گل شنوفتیم، خیلی کیف داد،
الهی همیشه به خوشی....
چقدر دلم میخواد همه چی اونجوری که میخوام پیش بره اما با و بارون نمیذاره که!!!!!
اره والا، بارونشم الکی بود، از این ماشین کثیف کنا
الهی که هرچه صلاح هست پیش بیاد و خوشبخت بشه.
مرسی دوست خوش قلبم