دیروز به جای پیاده روی رفتیم، پیکنیک، با یه فلاسک چای و خرما و تخمه ی افتابگردون، دونفری، نه راستی، سه نفری اینقدر خوش گذشت، حرف زدیم و حرف زدیم و هی بینش چایی خوردیم و تخمه.
روز بینهایت خوبی بود،
الان علی ماشین رو برده کارواش، منم دارم یه جوجه خروس محلی رو توی ماهیتابه سرخ میکنم تا شکم پرش کنم، و همزمان دارم به خیلی چیزا فکر میکنم، به ازدواج غریب الوقوع دختر جاری جان، به انجام کارای انتقالی، به نی نی عزیزم،پسری گلم،به مامان اینا که از دیروز رفتن خونه باغ کرج، به خودم که دلم نمیخواد زود از همسری جدا شم وبرم تهران، به مصاحبه ی هفته ی اینده.... همشونو به خدا سپردم و با یه لبخند بهشون فکر میکنم، با یه ارامش، خدا کی منو رها کرده؟! کی؟! هیچوقت، ازش بازم بهترین ها رو میخوام، ازش میخوام پسرم رو صحیح و سالم و عاقبت بخیر و اسون به اغوشم بیاره،
ازش میخوام خودش دستم رو بگیره،
چقدر این حس ارامشت شیرینه....
هفته چندی؟
اینکه میگن روزای اخر سخت میگذره واقعا راسته...انتظار سختش میکنه.
من و احسان هم امروز سه نفری صبحانه به صرف حلیم رفتیم پارک محل...خیلی عالی بود.
اخی مهدیه چه خوووب، دیگه روزای اخر دوتایی بودن رو باید قدر دونست، نه
نوش جونتون
من امروز دقیق 31 هفته و 2 روز
یوهووووو
پیدات کردم
به به پیکنیک.وای دلم لک زده واسه یه پیک نیک دونفره.
خدا همه ی عزیزانت رو در پناه خودش حفظ کنه.انشاالله نی نی هم به زودی میاد تو بغل مامانش.صحیح و سالممم.بوووووس
قربونت بشم پیکنیک دو نفره که خیلی اسونه، زودی ترتیبش رو بده